تبلیغات
وبلاگ "شهر باران" (* rasht*) - مطالب ابر داستان کوتاه
تاریخ : 1395/04/20 | 15:48 | نویسنده : غیاثوند
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است....


بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما  عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”



برچسب ها: داستان زیبای عشق، عشق و زمان، داستان کوتاه، داستان عشق، داستان کوتاه عشق، عشق وزمان، داستان کوتاه عشق و زمان،  

تاریخ : 1395/04/13 | 17:28 | نویسنده : غیاثوند
  • این داستان واقعیست...
شرکت مایکروسافت برای استخدام آبدارچی اعلامیه داده بود که فردی به اونجا مراجعه
  • این داستان واقعیست...
    شرکت مایکروسافت برای استخدام آبدارچی اعلامیه داده بود که فردی به اونجا مراجعه کرد فرد مصاحبه کننده بعد از پرسیدن چندین سوال به آن فرد گفت شما از نظر ما قبولید فقط هنگام خروج ایمیلتان را به منشی بدهید تا فرمهای استخدام برای شما ارسال شود. آن شخص با ناامیدی گفت بنده ایمیل ندارم در این لحظه شخص مصاحبه کننده گفت کسی که در این زمانه ایمیل ندارد اصلاً زنده نیست.
    مرد با ناامیدی از شرکت مایکروسافت بیرون آمد پس از اندکی درون جیب خود دست کرد وتنها یک ده دلاری داشت شخص تصمیم گرفت با آن پول یک سبد گوجه فرنگی بخرد و در محله ی ثروتمندان آن را بفروشد آن شخص اینکار را کرد و در پایان روز پولش دوبرابر شده بود.
    از قضا مرد تصمیم به ادامه اینکار گرفت و پس از چندی از درآمد حاصل از فروش گوجه ها یک چرخ دستی خرید، شخص به کارش ادامه داد تا صاحب یک وانت برای پخش گوجه فرنگی ها شد. او کار خود را با خریدن یک کامیونت و سپس با خرید یک تریلر و پخش مواد غذایی ادامه داد او در کارش چنان پیشرفت کرده که در حال حاضر بزرگترین پخش کننده مواد غذایی در آمریکا هست. از قضا او چندی پیش برای خریدن بیمه عمر به یک شرکت بیمه مراجعه کرد.
    در آنجا منشی دفتر پس از اینکه کارهای او را انجام داد بدو گفت بی زحمت ایمیلتان را بدهید در صورت نیاز باهاتون تماس بگیرم که آن شخص گفت متاسفم من ایمیل ندارم. منشی گفت می دانید شما با این همه اهمیت اگر ایمیل داشتید چه می شد! ؟
    شخص گفت بله ؛
    اگه ایمیل داشتم الان آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم...


    برچسب ها: داستان کوتاه، ماکروسافت، آبدارچی برای ماکروسافت، استخدام آبدارچی برای ماکروسافت، داستان ماکروسافت و آبدارچی، ماجرای آبدارچی ماکروسافت،  

    تاریخ : 1395/01/5 | 03:14 | نویسنده : غیاثوند
    کنار خیابون ایستاده بود
    تنها ، بدون چتر ، 
    اشاره کرد مستقیم ...
    جلوی پاش ترمز کردم ،
    در عقب رو باز کرد و نشست ، 
    آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، 
    - ممنون - خواهش می کنم ...
    حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن 
    و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، 
    یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
    و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
    نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، 
    - چیزی شده ؟
    چشمامو از نگاهش دزدیدم ، - نه .. ببخشید ، 
    خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود 
    بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
    با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، 
    با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، 
    خودش بود .نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، 
    می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
    دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
    برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، 
    پرسید :- مسیرتون کجاست ؟گلوم خشک شده بود ، 
    سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
    گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
    به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، 
    صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 
    قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک 
    داستان پرغصه داشت ،به چشمام جراءت دادم ، 
    از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، 
    دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، 
    چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، 
    سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، 
    روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی 
    سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، 
    خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
    به خدا خودش بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، 
    خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 
    یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ 
    خدای من ... خدای من ....با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ،
     که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
    و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، 
    به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، 
    همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش 
    ، با همون خوشگلیای خودش ....زمان به سرعت می گذشت ، 
    قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
    پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، به ساعتش نگاه کرد ، 
    روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ،
     دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، 
    کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، 
    قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک
     قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
    چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ 
    برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟
     می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
    نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
    توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، 
    بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
    بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، 
    تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، خل بودم دیگه ،
    نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،عاشقی کنم براش ،
    میگفت : بهت نیاز دارم ...ساکت می موندم ،
    میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام ...اما نرفتم ،
    زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، 
    دلم می خواست بسوزم ،
    شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، 
    قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، 
    مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
    صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
    آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
    چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
    آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، 
    یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، 
    هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
    و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش
     ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، 
    تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، 
    چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
    شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم 
    ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، 
    - همینجا پیاد میشم .پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،- بفرمایین ...
    دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، 
    قلبم ایستاد ، با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..- لازم نیست ..
    - نه خواهش می کنم ... پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد 
    و بعد .. بسته شدنش .خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
    برای چند لحظه همونطور موندم ،یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، 
    تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،برای فریاد کردنش ، 
    برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، 
    دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ،
     و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .صدا توی گلوم شکست ... 
    اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
    قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
    رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
    دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
    سر خوردم روی زمین خیس ، 
    صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
    مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...منو بارون .. ، زار زدیم ، 
    اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، 
    به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، 
    بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، 
    هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
    بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، 
    بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، 
    برای همیشه تر. خل بودم دیگه .. یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
    نه .. عاشق تر شده بودم 
    عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... 
    بارون لجبازانه تر می بارید 
    خیابان بهار ، آبی بود .
    آبی تر از همیشه ...

    برچسب ها: داستان زیبای عشق گمشده، داستان کوتاه، عشق گمشده، داستان عشق قدیمی، دیداری دوباره،  

    تاریخ : 1395/01/12 | 17:16 | نویسنده : غیاثوند
    داستان زیبای مادر حتما بخوانید 

    مادر

    مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
    یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
    خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
    به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
    روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
    فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
    كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
    روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
    اون هیچ جوابی نداد....
    حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
    اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
    از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
    تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
    وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
    و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
    سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
    گم شو از اینجا! همین حالا
    اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
    مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
    یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
    برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
    ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
    بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
    همسایه ها گفتن كه اون مرده
    ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
    اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
    ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
    منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
    ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
    آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
    به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
    برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
    با همه عشق و علاقه من به تو
    مادرت



    برچسب ها: داستان زیبای مادر نابینا، داستان کوتاه مادر نابینا، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان مادر، مادر نابینا،  

    تاریخ : 1395/01/2 | 05:11 | نویسنده : غیاثوند
    کنار خیابون ایستاده بود
    تنها ، بدون چتر ، 
    اشاره کرد مستقیم ...
    جلوی پاش ترمز کردم ،
    در عقب رو باز کرد و نشست ، 
    آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، 
    - ممنون 
    - خواهش می کنم ...
    حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، 
    یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
    و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
    نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، 
    - چیزی شده ؟
    چشمامو از نگاهش دزدیدم ، 
    - نه .. ببخشید ، 
    خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود 
    بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
    با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، 
    با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، 
    خودش بود .
    نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، 
    می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
    دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
    برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، 
    پرسید :
    - مسیرتون کجاست ؟
    گلوم خشک شده بود ، 
    سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
    گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
    به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، 
    صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 
    قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
    به چشمام جراءت دادم ، 
    از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، 
    دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، 
    چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، 
    سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، 
    روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، 
    خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
    به خدا خودش بود ، 
    به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، 
    خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 
    یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
    با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
    و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، 
    به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
    زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
    پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، 
    به ساعتش نگاه کرد ، 
    روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
    چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
    نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
    توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، 
    بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
    بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، 
    تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، 
    خل بودم دیگه ،
    نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
    عاشقی کنم براش ،
    میگفت : بهت نیاز دارم ...
    ساکت می موندم ،
    میگفت : بیا پیشم ، 
    میگفتم : میام ...
    اما نرفتم ،
    زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، 
    دلم می خواست بسوزم ،
    شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، 
    قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، 
    مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
    صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
    آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
    چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
    آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، 
    یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، 
    هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
    و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، 
    تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، 
    چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
    شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، 
    - همینجا پیاد میشم .
    پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
    - بفرمایین ...
    دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، 
    با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
    - لازم نیست ..
    - نه خواهش می کنم ... 
    پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد 
    و بعد .. بسته شدنش .
    خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
    برای چند لحظه همونطور موندم ،
    یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، 
    تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
    برای فریاد کردنش ، 
    برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، 
    دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
    صدا توی گلوم شکست ... 
    اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
    قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
    رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
    دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
    سر خوردم روی زمین خیس ، 
    صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
    مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
    منو بارون .. ، زار زدیم ، 
    اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، 
    به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، 
    بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، 
    هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
    بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، 
    بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. 
    خل بودم دیگه .. 
    یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
    نه .. 
    عاشق تر شده بودم 
    عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... 
    بارون لجبازانه تر می بارید 
    خیابان بهار ، آبی بود .
    آبی تر از همیشه ...
    برچسب ها: داستان زیبای عشق گمشده، داستان کوتاه، عشق گمشده، داستان عشق قدیمی، دیداری دوباره،  

    تاریخ : 1395/01/2 | 03:07 | نویسنده : غیاثوند
    کنار خیابون ایستاده بودتنها ، بدون چتر ، 
    اشاره کرد مستقیم ...جلوی پاش ترمز کردم ،
    در عقب رو باز کرد و نشست ، 
    آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، ،،- ممنون 
    - خواهش می کنم ...
    حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، 
    یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
    و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
    نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، 
    - چیزی شده ؟
    چشمامو از نگاهش دزدیدم ، 
    - نه .. ببخشید ، 
    خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود 
    بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
    با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، 
    با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، 
    خودش بود .
    نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، 
    می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
    دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
    برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، 
    پرسید :
    - مسیرتون کجاست ؟
    گلوم خشک شده بود ، 
    سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
    گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
    به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، 
    صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 
    قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
    به چشمام جراءت دادم ، 
    از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، 
    دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، 
    چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، 
    سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، 
    روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، 
    خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
    به خدا خودش بود ، 
    به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، 
    خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 
    یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
    با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
    و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، 
    به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
    زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
    پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، 
    به ساعتش نگاه کرد ، 
    روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
    چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
    نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
    توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، 
    بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
    بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، 
    تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، 
    خل بودم دیگه ،
    نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
    عاشقی کنم براش ،
    میگفت : بهت نیاز دارم ...
    ساکت می موندم ،
    میگفت : بیا پیشم ، 
    میگفتم : میام ...
    اما نرفتم ،
    زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، 
    دلم می خواست بسوزم ،
    شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، 
    قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، 
    مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
    صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
    آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
    چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
    آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، 
    یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، 
    هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
    و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، 
    تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، 
    چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
    شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، 
    - همینجا پیاد میشم .
    پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
    - بفرمایین ...
    دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، 
    با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
    - لازم نیست ..
    - نه خواهش می کنم ... 
    پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد 
    و بعد .. بسته شدنش .
    خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
    برای چند لحظه همونطور موندم ،
    یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، 
    تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
    برای فریاد کردنش ، 
    برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، 
    دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
    صدا توی گلوم شکست ... 
    اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
    قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
    رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
    دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
    سر خوردم روی زمین خیس ، 
    صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
    مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
    منو بارون .. ، زار زدیم ، 
    اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، 
    به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، 
    بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، 
    هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
    بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، 
    بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. 
    خل بودم دیگه .. 
    یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
    نه .. 
    عاشق تر شده بودم 
    عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... 
    بارون لجبازانه تر می بارید 
    خیابان بهار ، آبی بود .
    آبی تر از همیشه ...
    برچسب ها: داستان زیبا، داستان غم من، داستان زیبای عشق گمشده، داستان کوتاه،  

    تاریخ : 1394/12/27 | 20:05 | نویسنده : غیاثوند

    داستان کوتاه نابودگر عشق

    کنار خیابون ایستاده بود
    تنها ، بدون چتر ، 
    اشاره کرد مستقیم ...
    جلوی پاش ترمز کردم ،
    در عقب رو باز کرد و نشست ، 
    آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، 
    - ممنون 
    - خواهش می کنم ...
    حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، 
    یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
    و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
    نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، 
    - چیزی شده ؟
    چشمامو از نگاهش دزدیدم ، 
    - نه .. ببخشید ، 
    خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود 
    بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
    با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، 
    با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، 
    خودش بود .
    نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، 
    می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
    دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
    برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، 
    پرسید :
    - مسیرتون کجاست ؟
    گلوم خشک شده بود ، 
    سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
    گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
    به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، 
    صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 
    قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
    به چشمام جراءت دادم ، 
    از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، 
    دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، 
    چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، 
    سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، 
    روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، 
    خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
    به خدا خودش بود ، 
    به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، 
    خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 
    یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
    با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
    و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، 
    به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
    زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
    پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، 
    به ساعتش نگاه کرد ، 
    روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
    چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
    نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
    توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، 
    بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
    بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، 
    تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، 
    خل بودم دیگه ،
    نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
    عاشقی کنم براش ،
    میگفت : بهت نیاز دارم ...
    ساکت می موندم ،
    میگفت : بیا پیشم ، 
    میگفتم : میام ...
    اما نرفتم ،
    زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، 
    دلم می خواست بسوزم ،
    شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، 
    قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، 
    مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
    صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
    آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
    چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
    آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، 
    یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، 
    هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
    و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، 
    تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، 
    چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
    شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، 
    - همینجا پیاد میشم .
    پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
    - بفرمایین ...
    دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، 
    با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
    - لازم نیست ..
    - نه خواهش می کنم ... 
    پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد 
    و بعد .. بسته شدنش .
    خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
    برای چند لحظه همونطور موندم ،
    یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، 
    تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
    برای فریاد کردنش ، 
    برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، 
    دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
    صدا توی گلوم شکست ... 
    اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
    قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
    رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
    دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
    سر خوردم روی زمین خیس ، 
    صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
    مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
    منو بارون .. ، زار زدیم ، 
    اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، 
    به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، 
    بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، 
    هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
    بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، 
    بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. 
    خل بودم دیگه .. 
    یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
    نه .. 
    عاشق تر شده بودم 
    عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... 
    بارون لجبازانه تر می بارید 
    خیابان بهار ، آبی بود .
    آبی تر از همیشه ...



    برچسب ها: داستان کوتاه، داستان کوتاه زیبا، داستان نابودگر عشق، نابودگر عشق، داستان، عشق نابودگر،  

    تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3