تاریخ : 1395/01/14 | 21:50 | نویسنده : غیاثوند
تاریخ : 1395/01/14 | 05:28 | نویسنده : غیاثوند
داستان غلبه اندوه یک مرد بر صخره ها ♥♥♥ خالو حسین کوهکن؛ وارث تیشه فرهاد

داستان شیرین و فرهاد داستان باستانی ای است از عشق و دلدادگی که سینه به سینه حفظ شده و اینک ما ایرانیان وارث نقالی
 آنها هستیم، اما داستان حسین کوه کن یک تراژدی است از پهلوانی که بر جور و مصائب روزگار و طبیعت غلبه کرد و اکنون 
در اوج گمنامی بسر می برد.
حکایت حسین کوه کن یا خالو حسین حکایتی است متفاوت از یک عمر سختی و مشقت، حکایت و نمادی است از غلبه
 بر معلویت و پیروزی بر صخره های فولادی، حکایت دوباره پیروز شدن تیشه بر سنگ و حکایتی است از پشتکار آدمی زاد
 در تحقق بخشیدن به معنای واقعی خواستن.
زندگی نامه خالو حسین یا حسین کوه کن نمونه کاملی از یک زندگی پر فراز و نشیب است، از شیرینی های و تلخی هایی 
که ذهن و دل هر خواننده را تکان می دهد.
حسین کوه کن مردی است به نام حسین عثمانی ،از مردمان سخت کوش کرد در استان کرمانشاه و از اهالی و مردمان 
سخت کوش منطقه خوش آب و هوای دروله (مرز ایران و عراق در شهرستان پاوه)، دوران کودکی حسین همچون سایر
 کودکان و بر روال طبیعی گذشت تا اینکه در سن 20 سالگی ازدواج می کند و زندگی وی با 3 پسر و 3 دختر هر روز شیرین تر
 می شود اما این شیرینی چندان دوام نداشت.25 سالگی حسین، سرآغاز فصل جدیدی از مشکلات کمر شکن و تلاش
 وی بر فائق آمدن بر آن مشکلات در زندگی است. وی به رسم جوانان زمان خویش به شکار می رود و در حین شکار گلوله ای
 از تنفگش رها می شود که به پایش اصابت می کند و برای همیشه پایش را از دست می دهد اما هرگز این نقص عضو نتوانست
 در عزم فرهاد وار خالو خللی ایجاد کند. گرچه حسین خود نیز در آن زمان این امر را فقط خواسته و تقدیر پروردگارش نامیده بود.
در اوایل جنگ ایران و عراق، خانه‌اش بر اثر اصابت بمب ویران می‌شود و مجبور به ترک زادگاهش یعنی روستای دروله 
می‌شود، او سپس به منطقه قشلاق می‌رود و در خانه‌ای گلی به زندگی ادامه می‌دهد.

مدتی بعد از آن نیز همه حیواناتش به دلیل ریزش خانه تلف می شوند و بعد از آن ماجرا سه پسر و همسرش را به دلایل مختلف 
از دست می دهد. حسین در سختی زندگی تنها می ماند با سه دختر.
بعد از شوهر دادن دخترانش وی بیش از پیش احساس تنهایی و سختی می کند اما این پایان مشکلات حسین نبود چراکه
 مدتی بعد نیز همسران هر سه دخترش هم از دنیا می روند.حسین که تنها و در اوج مشکلات غیر قابل تصور است به
 منطقه کوهستانی و خالی از سکنه میگوره (در نزدیکی روستای باینگان از توابع شهرستان پاوه ) می رود و با جسم معلولش
 تصمیم به جنگ با سرنوشت و صخرها می گیرد.
با ورود حسین به میگوره گویا سرنوشت فصل جدیدی را برای وی رقم زده است و می خواهد به پاس سختی های که کشیده 
و خواهد کشید نامش را در ذهن جهانیان جاودانه کند.حسین در سال 57 با جسمی معلول، یک کلنگ و بیل شروع به تراشیدن
 دل صخره می کند تا در بی کسی و برای خود کاشانه ای مهیا کند.وی 19 سال از عمر خود را برای ساخت خانه اش صرف 
می کند و هیچ گاه در طول این 19 سال ناامید نمی شود و کار را رها نمی کند و جالب آنکه تمام این مدت این کار رابا یک
 کلنگ و بیل انجام داده است. کلنگی که خود او آن را بسیار دوست می داشت و اعتقادتش برآن بود که جنس کلنگش 
از الماس است.
در طول این 19 سال حسین از دل صخره ای سفت و محکم برای خود خانه ای مجهز شامل چندین اتاق، حمام ، راهرو و 
... می سازد.مشکلات و سختی های پیش آمده حسین را از یاد خدا و معاد نبرده و وی در خانه ی خود و در دل صخره
 برای خود قبری می سازد تا که بعد از مرگش در بی کسی خود در آنجا آرام بگیرد.
.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥.♥
میژۆ هات و باڵای خۆی گرت .♥.
به باڵای زامه‌کانی تۆ .♥.
زامه‌کانت یه‌ک دو قولانج درێژتر بوون .♥.
که زه‌ریایش ویستی قوڵایی .♥. 
زامی خۆی و تو بپێوێ .♥.
هاواری کردو خه‌ریک بوو .♥.
ئه‌و له ناو تۆدا بخنکێ .♥.
"شیرکوه بیکس"

تاریخ آمدکه قامت خود را
با غمهای تو اندازه بگیرد
در سایه سار تو نشست
زیرا دست اش به بلندای اندوه تو نمی رسید
دریا آمد که ژرفای خود را با زخم های عمیق تو اندازه بگیرد
حیران شدو
هراسان گریخت زیرا چیزی نمانده بود تا در تو غرق شود♥♥♥

برچسب ها: حکایت حسین کوه کن، خالو حسین، شیرین وفرهاد، خالو حسین کوه کن، داستان زیبای حسین کوهکن،  

تاریخ : 1395/01/13 | 10:50 | نویسنده : غیاثوند
در کتاب «مُجمل التواریخ» چنین آمده است :
«... اول مردی که به زمین ظاهر شد، پارسیان آن را «گل شاه» نامیدند، زیرا که پادشاهی او الا بر گل نبود، پس پسر و دختری از او ماند که مشیه و مشیانه نام گرفتند و روز سیزده نورو ز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هیجده فرزند بوجود آوردند و چون مُردند، جهان نود و چهار سال بی پادشاه بماند.» 
«مَشیه» و «مَشیانه» که دختر و پسر دو قلوی کیومرث بودند، روز سیزدهم فروردین برای نخستین بار در جهان با هم ازدواج کردند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته نشده بود ! آن دو به وسیله ی گره زدن دو شاخه ی «موُرد»، پایه ی ازدواج خود را بنا نهادند و چون ایرانیان باستان از این راز به خوبی آگاهی داشتند، آن مراسم را به ویژه دختران و پسران دم بخت روز سیزده بدر انجام می دادند، امروزه نیز دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی، نیت می کنند و علف گره می زنند.این رسم (علف گره زدن در روز سیزده بدر)از زمان «کیانیان» تقریبا فراموش شد و در زمان «هخامنشیان» دوباره آغاز شد و تا امروز باقی مانده است.
جشن نیاکانمان را گرامی میداریم

برچسب ها: جشن سیزده بدر، جشن نوروز، جشن سیزده بدر ۹۵، جشن باستانی سیزده بدر،  

 

وزیر ارشاد از بیماری استاد شجریان نوشت

فرهنگ > موسیقی - علی جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی با انتشار متنی در صفحه مجازی خود درباره بیماری محمدرضا شجریان نوشت و برای او آرزوی سلامتی کرد.

 به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، علی جنتی  نوشته است:

«به نام خداوند جان آفرین

انتشار خبر بیماری استاد آواز ایران محمدرضا شجریان، موجی از عواطف و احساسات را در بین هنرمندان، فرهیختگان و خیل علاقمندان وی برانگیخت و همگان برای شفای عاجل او دست به دعا برداشتند. خوشبختانه اخبار واصله از روحیه مثبت و بانشاط و بهبود وضعیت عمومی وی حکایت دارد. از خداوند متعال سلامتی و شفای سریع و کامل این خواننده محبوب را خواستارم.»



برچسب ها: آخرین وضعیت شجریان، آخرین خبرها از مال شجریان، وضعیت جسمانی استاد آواز ایران، استاد آواز ایران،  


خیابان چهارباغ دوره صفوی

خبری از روزنامه به ما می گوید مراسم سیزده به در یک صد سال پیش مردم اصفهان چگونه بود. تازه ظل السلطان از حکومت اصفهان خلع شده و منطقه کوه صفه که سال های سال قرق بود و کسی را بدانجا راه نبود، تازه آزاد شده و بسیاری از مردم شهر ترجیح دادند سیزده به در خود را در کنار کوه صفه بگذرانند. جمعیت زیادی از سی و سه پل تا کوه صفه در رفت وآمد بود و البته در این میان دعوایی نیز اتفاق افتاد

متن خبر ...

چنانچه عادت اهالی ایران، خاصه اصفهان، در سیزدهم ماه صفر[1] را به تفرج و گردش و تماشاست، در این روز طرفخیابان چهارباغ و کنار زاینده رود جمعیت فوق العاده] بود[ خصوصاً کوه صفه، که سال‌ها بود قرق و قدغن[2] از ذهاب و ایاب بود، اغلب اهالی به کوه صفه حرکت داشته، به طوری جمعیت و ازدحام بود که خط بالا رفتن به کوه را که از دور سیر می‌‌کردند، خط سیاهی به نظر نمودار بود که از بالای کوه تا روی پل، که از بناهای آلاوردی‌خان است که در زمان شاه عباس صفوی ساخته شده، اتصال داشت.

در این جمعیت پنج شش نفر از الوار بید‌آباد و جوزدان در حالت مستی بنای عربده و فحاشی نهاده و یک نفر را از بلندی به زیر انداخته که صورت او مجروح شده. عابرین سبیل که این حرکت دیدند اطراف آنها را گرفته مستان را دستگیر کردند و بازوها بسته از طرف پل خواجو،  به شهر می‌‌آورند. از طرف دیگر الوار خبردار، با جمعیت حرکت نموده، اواسط چهارباغ خواجو مقابل شدند. چند تیر تفنگ در میان جمعیت انداختند. چون طرف مقابل مستعد نزاع و حرب نبودند، بزودی دست از مستان برداشته، حضرات الوار گرفتاران خود را برداشته به محل خود بردند و در بین راه به مردم خارجه هم خیلی هتاکی و فحاشی نمودند. باز هم ـ بحمدالله ـ به خوبی گذشت. که اگر یک نفر از آن طرف متعرض الوار شده بود و به مدافعه برخواسته بود، خون‌ها ریخته و نفوس عدیده تلف می‌‌شدند.



برچسب ها: سیزده بدر، خبرهای سیزده بدر، سیزده بدر در ۱۰۰ سال پیش، سیزده بدر اصفهان، سیزده بدر های قدیم، آیین های سیزده بدر،  

تاریخ : 1395/01/12 | 18:16 | نویسنده : غیاثوند
داستان زیبای مادر حتما بخوانید 

مادر

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت



برچسب ها: داستان زیبای مادر نابینا، داستان کوتاه مادر نابینا، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان مادر، مادر نابینا،  

تاریخ : 1395/01/11 | 21:50 | نویسنده : غیاثوند
مردی که به جای ماهی پول صید کرد +عکس

 

یک مرد خوش شانس وقتی برای ماهیگیری به دریا زد، به جای ماهی پول هنگفتی صید کرد. شانس این بار به پسر بچه ای رو کرد و او که برای صید ماهی به کنار رود دانموب رفته بود دسته ای از پول را صید کرد .یک پسر بسیار خوش‌شانس از اهالی وین اتریش به‌قصد ماهیگیری به ساحل رود دانوب رفت و به‌جای ماهی 100،000 یورو صید کرد!

 
ظاهراً این پسربچه از فاصله دور متوجه شیئی روی رودخانه شد و برای گرفتن آن خودش را داخل آب‌های بسیار سرد رودخانه انداخت؛ اما یکی از عابران با تصور اینکه پسربچه قصد خودکشی دارد سریعاً با پلیس تماس گرفت و درست زمانی که پسربچه داشت به همراه پول‌ ها از آب خارج شد، پلیس هم به محل رسید.

 

 

در نگاه اول پلیس تصور کرد که پول‌ها تقلبی است و انداختن آن در رودخانه برای سرکار گذاشتن مردم است اما با کمی بررسی بیشتر دریافتند که اسکناس‌ها واقعی‌اند و ازاین‌رو سعی کردند با انداختنشان روی‌بند رخت و سشوار آن‌ها را خشک کنند.

 

سخنگوی پلیس می‌گوید: پسربچه قصد داشت پول‌ها را به پلیس تحویل بدهد؛ اما سؤال این است که پسر آن‌ها را پیداکرده یا پلیس. به‌علاوه ازآنجایی‌که تاکنون هیچ گزارشی مبنی بر سرقت به اداره پلیس داده نشده، فعلانمی توان گفت که این حجم پول از کجا آمده است. منتهی برای شروع کار ابتدا شماره‌سریال‌ها را بررسی خواهیم کرد.



برچسب ها: جوان خوش شانس، ماهیگیر خوش شانس، گرفتن پول از دریا بجای ماهی، 100000یورو صید ماهیگیر بود، جوان خوش اقبال،  

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2