تا ابد جاودانه ی ما هستی شاه شاهانم

تو را این دل سراییست خالصانه………………تویی شاه جهانم عاشقانه 
تو با اسب سیاه خود فکندی……………………….تمام خاک دنیا فاتحانه 
بود تنها یگان دستی به شمشیر………..که گیرد دست دشمن را نشانه 
چه گویم از سپاه و ارتش تو………………….که شد تا قلب یونان آن روانه 
اگر مانده کنون این نام ایران……………….ببوسد دست شاهش عاجزانه 
منم سرباز تو شاه جهانم……………………….به کردارت به پندارت یگانه 
همی گفتار تو گفتار نیک است………………تو دادی درس عدل و عادلانه 
قسم خوردم به نامت آریایی…………………..تویی حافظ خاکت هر زمانه 
زنم فریاد و گویم نام کوروش………………………. بود تنها سوار جاودانه 
                                         درود بر عاشقان 

برچسب ها: مردم درکنار مزار کوروش، حضور بیشمار مردم تخت جمشید، آغاز ۲۵۷۵ آریایی درکنار کوروش، نوروز۹۵ عاشقان کوروش، تخت جمشید سیل جمعیت، کوروش بزرگ وتخت جمشید، کوروش بزرگ نوروز ایرانیان رادور هم جمع کرد،  

تاریخ : 1395/01/5 | 04:14 | نویسنده : غیاثوند
کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ، 
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ، 
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، 
- ممنون - خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن 
و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، 
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، 
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ، - نه .. ببخشید ، 
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود 
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، 
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، 
خودش بود .نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، 
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، 
پرسید :- مسیرتون کجاست ؟گلوم خشک شده بود ، 
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، 
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک 
داستان پرغصه داشت ،به چشمام جراءت دادم ، 
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، 
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، 
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، 
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، 
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی 
سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، 
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، 
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ 
خدای من ... خدای من ....با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ،
 که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، 
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، 
همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش 
، با همون خوشگلیای خودش ....زمان به سرعت می گذشت ، 
قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، به ساعتش نگاه کرد ، 
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ،
 دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، 
کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، 
قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک
 قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ 
برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟
 می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، 
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، 
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم ...ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام ...اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، 
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، 
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، 
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، 
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، 
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش
 ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، 
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، 
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم 
، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، 
- همینجا پیاد میشم .پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، 
قلبم ایستاد ، با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ... پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد 
و بعد .. بسته شدنش .خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، 
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،برای فریاد کردنش ، 
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، 
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ،
 و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .صدا توی گلوم شکست ... 
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ، 
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...منو بارون .. ، زار زدیم ، 
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، 
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، 
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، 
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، 
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، 
برای همیشه تر. خل بودم دیگه .. یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه .. عاشق تر شده بودم 
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... 
بارون لجبازانه تر می بارید 
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...

برچسب ها: داستان زیبای عشق گمشده، داستان کوتاه، عشق گمشده، داستان عشق قدیمی، دیداری دوباره،  

وضعیت سلامتی استاد شجریان از زبان وزیر بهداشت

فرهنگ > موسیقی - حسن هاشمی وزیر بهداشت دولت یازدهم از تماس تلفنی با محمدرضا شجریان استاد آواز ایران خبرداده و نوشته روحیه‌ی ایشان بسیار خوب و صدایشان مثل همیشه با صلابت بود.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین،‌ حسن هاشمی در صفحه‌ی اینستاگرامش نوشته‌ی کوتاهی را با عنوان احوالپرسی با استاد، به اشتراک گذاشته که متن کامل آن بدین شرح است: 

امروز در تماسی تلفنی با استاد شجریان ضمن تبریك سال نو، جویای احوالشان شدم. روحیه ایشان بسیار خوب و صدایشان مثل همیشه با صلابت، پر توان و سرحال بود.

از این‌كه خبر سلامتیشان را از خودشان می‌شنیدم خوشحال شدم؛ و لازم دیدم به دلیل دوستی دیرینه و ارادت به ایشان و با اطلاع دقیق از وضعیت سلامتیشان و ارتباط با خانواده استاد در طول دو سال گذشته، یاد آور شوم كه ان شاءلله ایشان در دو تا سه ماه آینده به كشور باز می‌گردند و پزشكان متخصص ایشان اقدامات مورد نیاز و باقی‌مانده را پی خواهند گرفت.

وظیفه خود می‌دانم به‌عنوان یك دوست، یک ایرانی و یک علاقه‌مند به آثار ایشان، و نیز به دلیل مسئولیتم در دولت، درخصوص هر گونه حمایت برای تسریع در درمان و بهبودی ایشان ازهیچ كوششی مضایقه نكنم.

بحمدلله همانطور كه در پیام نوروزی استاد آواز ایران هم آمده بود، ایشان امیدوار و با نشاط، بهار امسال را نیز با شادابی و طراوت آغاز كرده‌اند. ما نیز همچون سایر دوستداران صدای ماندگار استاد شجریان، امیدواریم به زودی زود استاد را روی صحنه ببینیم و طنین این صدای ماندگار دل‌های بهاری ملت ما را طراوتی دوچندان ببخشد

برای سلامتی استاد شجریان دعاکنید خواهشا ممنونم ،،.


برچسب ها: سلامتی استاد از زبان وزیر بهداشت، سلامتی اشتاد، اوضاع سلامت شجریان، استاد شجریان،  

تاریخ : 1395/01/4 | 00:25 | نویسنده : غیاثوند

شجریان مردم ایران را غافلگیر کرد / بیماری ۱۵ ساله‌ی استاد آواز ایران

فرهنگ > موسیقی - انتشار ویدئویی از محمدرضا شجریان استاد آواز ایران بسیاری از دوستداران او را نگران کرده است.

محمدرضا رستمی: هنوز دقایقی از آغاز سال نو شمسی نگذشته بود که انتشار ویدئویی از استاد آواز ایران محمدرضا شجریان جامعه‌ی ایران را در بهت و حیرت فروبرد.

استاد شجریان در این ویدئو سال نو را به همه‌ی هم‌وطنان و فارسی‌زبانان سایر کشورها تبریک گفته بود، اما ظاهر او در این ویدئو باعث شد تا مخاطبان پیش از دقیق شدن در متن حرف‌های این چهره‌ی سرشناس موسیقی ایران به علل و عواملی فکر کنند که باعث شده تا شجریان با چنین شکل و شمایلی روبه‌روی دوربین بنشیند و از همراهی دوستی صحبت کند که ۱۵ سال است با او زندگی می‌کند.

نخستین واکنش را کاربران شبکه‌های اجتماعی چون توییتر نشان دادند و نگرانی خود را با انتشار پست‌هایی درباره‌ی محمدرضا شجریان و ظاهر او به اشتراک گذاشتند.

شجریان در این ویدئو نه از کلمه‌ی بیماری صحبت کرده و نه به‌صورت مشخص به دلیل تراشیدن موی سر و ریزش آن اشاره ‌کرده است، اما برای کسانی که پیگیر وضعیت سلامتی این استاد موسیقی ایران هستند مشخص است که او در این ویدئو درباره‌ی بیماری سرطانی صحبت می‌کند که حدود ۱۵ سال است که همراه او شده است.

محمدرضا شجریان یک مهر سال ۱۳۱۹ در مشهد به دنیا آمد و نخستین بار تلاوت قرآن او در سال ۱۳۳۱ از رادیو پخش شد.

او طی بیش از شش دهه فعالیت هنری به یکی از شاخص‌ترین چهره‌های موسیقی ایران تبدیل شده است. از سال ۸۸ تا امروز نه آلبوم جدیدی از شجریان منتشر شده و نه او توانسته کنسرتی را در ایران اجرا کند.


تصویر استاد شجریان در ویدئو نوروزی که منتشر کرده‌ است

استاد شجریان در این ویدئو می‌گوید که سال‌هاست با میهمان ۱۵ ساله‌ای آشناست که به دستور او موهای سرش را کوتاه کرده، و چند وقت دیگر هم در درمانگاه می‌ماند تا با این میهمان به تفاهم برسد. شجریان در این ویدئو گفته که پس از به تفاهم رسیدن با این دوست، کارهای هنری‌اش را دنبال می‌کند

سایت انتخاب هم به نقل از پزشکان معالج شجریان نوشته که او «به سرطان پیشرفته کلیه مبتلا است و  متأسفانه، سرطان متاستاتیك كلیه به مغز استاد تهاجم كرده است.»

تا این لحظه نزدیکان و دوستان استاد شجریان حرفی در تائید یا رد این خبرها نزده‌اند و مشخص نیست که وضعیت درمانی او به چه شکلی است.

فرزین احمدی پزشکِ متخصص به خبرآنلاین می‌گوید که اظهارنظر قطعی درباره‌ی وضعیت چنین بیماری فقط در صورت دانستن جواب پاتولوژی و با دی اسکن (اسکن کل بدن برای مشخص شدن درگیری سایر اعضا) امکان‌پذیر خواهد بود.

 او با اشاره به اطلاعات منتشرشده در مورد بیماری استاد آواز ایران می‌گوید: درصورتی‌که سرطان کلیه ایشان از نوع نفروبلاستوما باشد در صورت متاستاز به مغز یا مغز استخوان نیاز به شیمی‌درمانی وسیع و سایر درمان‌های تهاجمی دارد و متأسفانه پیش‌آگهی خوبی نخواهد داشت.

احمدی می‌افزاید: البته انواع دیگری از سرطان‌های کلیه و مجاری ادراری تحت عنوان «ترانزیشنال سل کارسینوما» وجود دارد که سیر بسیار کند و امکان متاستاز کمی دارند. امیدواریم سرطان کلیه استاد شجریان در صورت صحت اخبار منتشرشده،‌ از نوع دوم باشد.

قرار بود که استاد شجریان  ۱۲ فروردین ۹۵ در ایروان پایتخت ارمنستان به اجرای برنامه بپردازد اما  این کنسرت لغو شد.

حالا باید منتظر ماند و دید که چه اطلاعاتی درباره‌ی بیماری استاد شجریان در روزهای آینده منتشر خواهد شد.


برچسب ها: شجریان در بستر بیماری، بیماری شجریان، شجریان در بیمارستان، بیمارری قدیمی شجریان، استاد در بستر بیماری، بیماری استاد شجریان، استاد در بستر،  

تاریخ : 1395/01/3 | 10:22 | نویسنده : غیاثوند



آشنایی با آداب ورسوم کهن مردم گیلان در ایام نوروز 

رسوم مردم گیلان در ایام نوروز, مراسم عید نوروز

نوروز خوانی از مراسم آخر هر سال در گیلان است


آداب و رسوم کهن مردم گیلان زمین همواره با جذابیت‌های منحصر به فردی همراه بوده است.
برخی از آداب و رسوم کهن مردم استان گیلان در ایام نوروز عبارتند از:

 

نوروز خوانی:
نوروز خوانی از مراسم آخر هر سال در گیلان است. نوروزخوانی که هم اکنون نیز کم و بیش رواج دارد، در گیلان نماد ورود بهار و خیر و برکت است.

برای این کار گروهی نوروزخوان در کوچه و خیابان به راه می‌افتند و اشعاری می‌خوانند. از معروف‌ترین این اشعار می‌توان به دوازه امام و عروس گوله اشاره داشت.
اغلب نوروزخوانان نخست دوازده امام را می‌خوانند و وقتی به قسمت ترجیع بند می رسند، آن را دو نفری تکرار می کنند و بعد نوروز و نوسال می خوانند.

 

این شعر چنین آغاز می‌شود:
همی خوانم امام اولین را شه کشور امیرالمؤمنین را
وصی و جانشین یعنی علی را
به یاسین والف لام و به فیروز دهید مژده که آمد عید نوروز
امام دومین هم دسته گل شفاعت می کند او بر سر پل
حسن بابش سوار است او به دلدل
به یاسین و الف لام و به فیروز دهید مژده که آمد عید نوروز
این شعر در مدح دوازده امام ادامه می یابد.

 

عروس گوله:
نمایش عروس گوله نیز از دیگر مراسم قبل از حلول سال نو به شمار می رفت. این نمایش همراه با آواز ریتمیک دارای مفاهیم اخلاقی و آیینی خاصی بود. بازیگران این نمایش معمولاً سه نفر بودند و به نقش غول، پیربابو و نازخانم ظاهر می شدند. نقش نازخانم را بیشتر مواقع پسر جوانی که لباس زنانه پوشیده بود اجرا می کرد.

 

پیر بابو یا کوسه نقش پیرمردی بود که با غول بر سر تصاحب نازخانم به بحث و جدل می پرداخت. غول هم خود را با کلاهی از کلوش (ساقه برنج)، زنگوله ها و چماق به هیبتی عجیب می آراست.
این گروه به منازل مختلف رفته، به ایفای نقش خود می‌پرداختند و در ازای تهنیت گویی خویش و آرزوی سالی پربرکت و پر یمن برای صاحبخانه، از او هدایایی دریافت می کردند. گاه نقش یک شخصیت دیگر به اسم کاس خانم نیز به این جمع اضافه می‌شد.

 

فرهنگ زندگی, رسوم مردم گیلان در ایام نوروز

عروس گوله از مراسم قبل از حلول سال نو به شمار می رفت

 

گل گل چهارشنبه:
از دیگر مراسم کهن ایرانیان که در گیلان هم با بعضی تغییرات جزیی به آن می‌پردازند، چهارشنبه سوری است که در غروب آخرین سه شنبه سال و در شب چهارشنبه انجام می شود.
به این منظور خار، بوته، گون و کاه جمع‌آوری می‌شد و با درست کردن پشته‌هایی که معمولاً رو به سمت قبله می‌نهادند و سپس آتش زدن آنها، از روی آتش می‌پریدند و هنگام پریدن با خوشحالی می‌خواندند:

گل گل چهارشنبه به حق پنج شنبه
زردی بشه، سرخی بایه نکبت بشه، دولت بایه

 

یعنی: ای شعله آتش چهارشنبه، به حق پنج شنبه، زردی و ضعف و بیماری رخت بر بندد و نوبت سرخی و نشاط و خرمی فرا رسد. دوره نکبت و ناکامی به سر آید و دولت و اقبال روی نماید.

 

این سنت که از روزگار زرتشت و حتی جلوتر بر جای مانده، در دوران اسلامی با اعتقادات مردم در هم آمیخته و رنگ و بویی دینی گرفته است. دود کردن اسپند هم از این رسوم است که سعی می شد از سادات خریداری شود و به هنگام دود کردن آن زمزمه می‌کردند:

 

عاطتیل کن، باطیل کن تی مرده ماره بیرون کن
اسفند دوکن چاووس بایه مردمار به هوش بایه

 

یعنی: عاطل و باطلش کن و چشم زخم را از وجودها دور ساز. مادر شوهرت را بیرون کن. اسپند دود کن تا چاووش بیاید. تا مادر شوهرت به هوش بیاید.


علاوه بر این به نیت این که دختران به زودی به خانه شوی بروند، دختران دم بخت را چند ساعتی از خانه بیرون و خانه تکانی می کردند. شکستن کاسه و کوزه و ظروف کهنه به علامت دور ساختن نفرت و رفع قضا و بلا از دیگر آداب این روز به شمار می رفت.

 

مراسم چهارشنبه سوری در نواحی مختلف گیلان با تفاوتی اندک اما شبیه به هم اجرا می شد و گاه شلیک تیر و ترکاندن ترقه نیز در برنامه جای داشت. گاه نیز به نیت برکت، یکی از اهالی با تبر به سمت درختی که بار نمی داد می رفت اما با ضمانت دیگران برای بار آوردن درخت در سال بعد، شخص تبر به دست از قصد خود منصرف می‌شد.

 

فالگوش ایستادن:
فالگوش ایستادن نیز از دیگر برنامه‌های چهارشنبه سوری است. برای این کار، در گذرگاه ها می‌ایستادند و با شنیدن پنهانی نخستین کلمات عابرین، مفهوم آن را حمل بر توفیق یا ناکامی خود در سال آتی می‌شمردند.

 

قاشق زنی:
از دیگر رسوم اجرایی این شب بود که معمولاً جوانان و بیشتر دختران به در خانه همسایه ها می رفتند و با پنهان کردن روی خود و بدون دادن آشنایی، خواستار هدیه می شدند. نقل و نبات و تنقلات از عمده ترین چیزهایی بود که در کاسه قاشق زنان جای می گرفت.

 

شال اندازی:
در مناطق روستایی کوهستانی از رسوم شایع چهارشنبه سوری بود و گاه حالت نوعی خواستگاری از دختر صاحب خانه را داشت.
معمولاً به گوشه شال اینان مقداری شیرینی و آجیل به عنوان هدیه صاحب خانه بسته می شد و شال اندازان بدون مشخص کرن هویت خویش به خانه فرد دیگری می رفتند.

 

سیزده سال:
آخرین مراسم نوروز، سیزده سال است. در این روز مردم گیلان بیشتر به کنار رودخانه‌ها و در دل جنگل‌ها می‌روند و به صورت گروهی، آخرین روز نوروز را گرامی می‌دارند.

 

دختران گیلانی در این روز سبزه گره می زنند. این مراسم معمولاً با بندبازی، کشتی گیله مردی و نواختن ساز و نقاره همراه است.
منبع:hamshahrionline.ir


برچسب ها: آداب ورسوم گیلانیها، گیلانیها در نوروز، سیزده سال در آداب گیلانیها، شال اندازی، قاشق زنی، نوروز خوانی آداب گیلانیها،  

تاریخ : 1395/01/2 | 06:11 | نویسنده : غیاثوند
کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ، 
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ، 
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، 
- ممنون 
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، 
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، 
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ، 
- نه .. ببخشید ، 
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود 
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، 
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، 
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، 
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، 
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ، 
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، 
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، 
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ، 
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، 
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، 
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، 
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، 
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ، 
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ، 
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، 
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! 
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، 
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، 
به ساعتش نگاه کرد ، 
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، 
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، 
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، 
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ، 
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، 
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، 
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، 
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، 
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، 
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، 
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، 
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، 
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، 
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ... 
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد 
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، 
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ، 
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، 
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ... 
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ، 
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ، 
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، 
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، 
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، 
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، 
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. 
خل بودم دیگه .. 
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه .. 
عاشق تر شده بودم 
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... 
بارون لجبازانه تر می بارید 
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...
برچسب ها: داستان زیبای عشق گمشده، داستان کوتاه، عشق گمشده، داستان عشق قدیمی، دیداری دوباره،  

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2