تبلیغات
وبلاگ "شهر باران" (* rasht*) - مطالب هفته دوم اسفند 1394
تاریخ : 1394/12/14 | 23:17 | نویسنده : غیاثوند
کیا عاشق هوای برفی و قدم زدن در هوابرفی هستن؟پسند و پست مجدد کنن

برچسب ها: منظره زیبا، طبیعت برفی،  

تاریخ : 1394/12/14 | 04:00 | نویسنده : غیاثوند
موزه مردم شناسی لرستان جلوه فرهنگ و تمدن غنی قوم لُر

موزه مردم شناسی لرستان به عنوان یکی از غنی ترین موزه های کشور محلی برای آشنایی با فرهنگ کهن مردمان این سرزمین به عنوان مهد فرهنگ، تاریخ و تمدن است که همواره در ایام تعطیلات نوروزی با استقبال بی نظیر مردم مواجه می شود.


برچسب ها: موزه، موزه مردم شناسی لرستان، موزه.،  

تاریخ : 1394/12/13 | 03:09 | نویسنده : غیاثوند
دوستی میگفت :


در کودکی به همراه پدرم رفته بودیم جهت برداشت گندم.

دیدیم که زنبوری دانه گندمی را برداشت و رفت...

چندی بعد دو مرتبه زنبور گندمی دیگر برداشت و رفت...

کنجکاو شدیم...آخه خوراک زنبور که گندم نیست...

پس گندم ها را کجا می برد؟؟؟

به دنبال زنبور رفتیم تا به دیوار گلی رسیدیم که د شکاف آن دیوار 

کبوتری کور لانه داشت!زنبور نیز گندم ها را برای او می برد!!!


             حالا در مورد رزق من و شما آیا خداوند بی خیال است؟؟!!

برچسب ها: روزی رسان، حکمت کار خدا،  

تاریخ : 1394/12/12 | 05:20 | نویسنده : غیاثوند
___________________ برای حمایت از ما پست مجدد کنید 

برچسب ها: پدری زحمتکش، پدرنمونه، پدر،  

تاریخ : 1394/12/12 | 04:01 | نویسنده : غیاثوند
اقا ما دیروز رفتیم خاستگاری با مامان بابام خلاصه زنگ زدیمو رفتیم 
بالا نشستیم صاحب خونه گفتن بفرماییدامرتون؟؟؟؟
بابام گفت واسه امرخیر اومدیم واسه پسرم ازدخترتون خاستگاری کنیم 
صاحب خونه لبخندی زدوگفت مادخترنداریم منم گفتم اقا من خودم تعقیبش کردم تا دره همین خونه
 باباه گفت نه والا ما فقط ی پسر داریم باباه صداش زد  اومد ای دل قافل دختره پسر از اب دراومد
 همونجا اولین شکست عشقی خوردم تف به این شانس..

برچسب ها: خواستگاری، جریان خواستگاری، داستان جالب،  

تاریخ : 1394/12/12 | 01:41 | نویسنده : غیاثوند
نرخ اجاره و فروش اطفال در تهران! 

️رئیس سازمان داوطلبان هلال احمر نسبت به
کرایه روزانه ۱۵ هزار تومانی اطفال برای گدایی و
فروش آنان به قیمت دو میلیون تومانی
ابراز تأسف کرد و به اقداماتی که برای کاهش این معضل در بین زنان کارتن‌خواب پیش گرفتن پرداخت.
خواهشا نظر خودتون درمورد این بچه های بیگناه بدهید ،گناه این بچه ها چیه ؟
نظر          نظر           نظر           نظر        نظر


برچسب ها: کودکان کرایه ای، کارتن خوابان، کودکان کارتن خواب،  

تاریخ : 1394/12/11 | 06:07 | نویسنده : غیاثوند

بهترین عشق دنیا

یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.
دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.» از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»
دوستم با همدردی به من گفت: «چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی. غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری، چه روز بارونی چه آفتابی ، کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه. از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.»
دوستم آهی کشید و باز گفت: «بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره. عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.» از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم: «درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.» دوستم خندید و گفت: «خوشحالی؟ داری خودتو فریب می دهی؟»
جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم براش تعریف کردم. گفتم: چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد، در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد. خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد. اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد. چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم. هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.»
دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم:
پریروز، برای معالجه ،پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت: پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه. پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه، درسته؟ دکتر جواب داد: آره پسر باهوش. پسرم بی درنگ به من گفت: مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.
با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند: با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید. حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است. به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم. تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی. اما عزیزم باور کن که زندگی با بچه ها زندگی با بهترین عشق در دنیاست.»

 

برچسب ها: بهترین عشق، داستان کوتاه، داستان بهترین عشق دنیا، بهترین عشق دنیا،  

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3