تبلیغات
وبلاگ "شهر باران" (* rasht*) - مطالب هفته اول اسفند 1394
تاریخ : 1394/12/7 | 10:22 | نویسنده : غیاثوند

گناه این بچه ها چیه ؟گناهکار کیه؟
              

برچسب ها: فقر واقتصاد، کودکان خیابان،  

تاریخ : 1394/12/7 | 08:59 | نویسنده : غیاثوند
 

ما چه نسبتی داریم ؟

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....
- آهای، آقا پسر! 
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: 
- شما خدا هستید؟ 
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! 
- آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید.



برچسب ها: داستان کوتاه، ماباهم نسبتی داریم، داستان،  

تاریخ : 1394/12/7 | 08:21 | نویسنده : غیاثوند
تاریخ : 1394/12/7 | 08:19 | نویسنده : غیاثوند

برچسب ها: سخنی از عقاب، عقاب،  

تاریخ : 1394/12/7 | 08:16 | نویسنده : غیاثوند


تاریخ : 1394/12/5 | 21:08 | نویسنده : غیاثوند

دانلود عکس پروفایل خدا



                              عاشقی آواره ام                                     درغربت چشمان تو 
                            گریه پنهان میکنم                                   از حرمت چشمان تو 



برچسب ها: من آن موج اشکم که بی اختیارم،  

تاریخ : 1394/12/5 | 05:19 | نویسنده : غیاثوند
 

ازدواج

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود


برچسب ها: داستان کوتاه ازدواج، داستان ازدواج، داستان کوتاه،  

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3