تبلیغات
وبلاگ "شهر باران" (* rasht*) - حکایت غمناک مادر
تاریخ : 1395/03/1 | 10:59 | نویسنده : غیاثوند
پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است. پس باشتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه میخواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.
فرزند با تعجب گفت: داری جان میدهی و از من اینها را درخواست میکنی و قبلا به من گلایه نکردی؟
مادر پاسخ داد: بله فرزندم من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم. ولی می ترسم وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند به گرما و گرسنگی عادت نکنی.

برچسب ها: داستان مادر، آخرین وصیت، وصیت مادر به فرزندش، مادر وآسایشگاه،