تبلیغات
وبلاگ "شهر باران" (* rasht*) - دفتر مشق دختر فقیر
تاریخ : 1394/12/24 | 23:58 | نویسنده : غیاثوند

دفترچه مشق دخترک فقیر


بسم الله الرحمن الرحیم
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و
جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش راتا جلوی میز معلم کشید و با صدای
لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک
خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و
پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم 
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه
مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم
شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای
داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد

 


برچسب ها: داستان زیبای دختر فقیر، دختر فقیر، داستان زیبا، داستان کوتاه، دفتر دختر فقیر،