تبلیغات
وبلاگ "شهر باران" (* rasht*) - داستان خواستگاری
تاریخ : 1394/12/12 | 04:01 | نویسنده : غیاثوند
اقا ما دیروز رفتیم خاستگاری با مامان بابام خلاصه زنگ زدیمو رفتیم 
بالا نشستیم صاحب خونه گفتن بفرماییدامرتون؟؟؟؟
بابام گفت واسه امرخیر اومدیم واسه پسرم ازدخترتون خاستگاری کنیم 
صاحب خونه لبخندی زدوگفت مادخترنداریم منم گفتم اقا من خودم تعقیبش کردم تا دره همین خونه
 باباه گفت نه والا ما فقط ی پسر داریم باباه صداش زد  اومد ای دل قافل دختره پسر از اب دراومد
 همونجا اولین شکست عشقی خوردم تف به این شانس..

برچسب ها: خواستگاری، جریان خواستگاری، داستان جالب،