تبلیغات
وبلاگ "شهر باران" (* rasht*)
تاریخ : 1395/05/3 | 19:25 | نویسنده : غیاثوند
سلام عشقم امیدوارم خوب باشی! 
میدونم الان بهم میگی دیوونه ام، چیکار کنم دیوونه توام عشقم!
 خیلییییییییییی خوشحالم عمرم میخوام از خوشحالی فریاد بزنم  خیییییییییلی دوست دارم ،
نمیدونم چی بگم حس درونمو حس کنی ولی عاشقانه و با تمام وجودم میپرسمت،
 خدا جونم خیلی دوست دارم هرگز این روز فراموش نمیکنم،
  خدا گریه ام گرفته نمیدونم چی بگم فقط خیلی میخوامت،عمر من  تو همه چیز و همه کسمی وای خوشکلم الهی که اسماعیلت  پرپر شه برات ،تو تمام هستی منی! 
خدا جونم هیچ وقت هیچ وقت عشقم مهری رو  ازم نگیر این تنها ارزوی منه خدا تو که میدونی عاشقشم میمیرم براش خودشم میدونه دیوونه شم، دیوونه صداش خنده هاش ...مگه نه
 عمر من  تعجب نکن از این کارم میخوام همه دنیا بدونن دوست دارم اره من عاشقشم من یک لحظه بدون اون نمیتونم زندگی کنم !مهری زندگی منه باور منه قلب منه
 آره______ دوست دارم عشق من _____                    




برچسب ها: عشقم، دنیامی عزیزم، خانمم دوست دارم، عزیزم مال منی، بزارهمه بدونن، دنیامی مهری،  

تاریخ : 1395/04/20 | 16:48 | نویسنده : غیاثوند
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است....


بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما  عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”



برچسب ها: داستان زیبای عشق، عشق و زمان، داستان کوتاه، داستان عشق، داستان کوتاه عشق، عشق وزمان، داستان کوتاه عشق و زمان،  

تاریخ : 1395/04/13 | 18:28 | نویسنده : غیاثوند
  • این داستان واقعیست...
شرکت مایکروسافت برای استخدام آبدارچی اعلامیه داده بود که فردی به اونجا مراجعه
  • این داستان واقعیست...
    شرکت مایکروسافت برای استخدام آبدارچی اعلامیه داده بود که فردی به اونجا مراجعه کرد فرد مصاحبه کننده بعد از پرسیدن چندین سوال به آن فرد گفت شما از نظر ما قبولید فقط هنگام خروج ایمیلتان را به منشی بدهید تا فرمهای استخدام برای شما ارسال شود. آن شخص با ناامیدی گفت بنده ایمیل ندارم در این لحظه شخص مصاحبه کننده گفت کسی که در این زمانه ایمیل ندارد اصلاً زنده نیست.
    مرد با ناامیدی از شرکت مایکروسافت بیرون آمد پس از اندکی درون جیب خود دست کرد وتنها یک ده دلاری داشت شخص تصمیم گرفت با آن پول یک سبد گوجه فرنگی بخرد و در محله ی ثروتمندان آن را بفروشد آن شخص اینکار را کرد و در پایان روز پولش دوبرابر شده بود.
    از قضا مرد تصمیم به ادامه اینکار گرفت و پس از چندی از درآمد حاصل از فروش گوجه ها یک چرخ دستی خرید، شخص به کارش ادامه داد تا صاحب یک وانت برای پخش گوجه فرنگی ها شد. او کار خود را با خریدن یک کامیونت و سپس با خرید یک تریلر و پخش مواد غذایی ادامه داد او در کارش چنان پیشرفت کرده که در حال حاضر بزرگترین پخش کننده مواد غذایی در آمریکا هست. از قضا او چندی پیش برای خریدن بیمه عمر به یک شرکت بیمه مراجعه کرد.
    در آنجا منشی دفتر پس از اینکه کارهای او را انجام داد بدو گفت بی زحمت ایمیلتان را بدهید در صورت نیاز باهاتون تماس بگیرم که آن شخص گفت متاسفم من ایمیل ندارم. منشی گفت می دانید شما با این همه اهمیت اگر ایمیل داشتید چه می شد! ؟
    شخص گفت بله ؛
    اگه ایمیل داشتم الان آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم...


    برچسب ها: داستان کوتاه، ماکروسافت، آبدارچی برای ماکروسافت، استخدام آبدارچی برای ماکروسافت، داستان ماکروسافت و آبدارچی، ماجرای آبدارچی ماکروسافت،  

  • •••پسره با دوس دخترش رو موتور با سرعت بالا داشته میرف�
  • •••پسره با دوس دخترش رو موتور با سرعت بالا داشته میرفته.......
    •••محکم پسر رو بغل میکنه........•••
    •••میگه:.......•••
    •••من میترسم اروم تر برو........•••
    •••پسره میگه: اول بگو دوست دارم.......•••
    •••دختره میگه :دوست دارم........•••
    •••پسره میگه:•••
    •••بلندددددددددتر•••
    •••دختر داد میزنه دوووووسسسست دارم.....•••
    •••پسره میگه:
    •••این کلاه ایمنی رو از سرم بر دار بذار سرت اذیتم میکنه........•••
    •••فردای ان در روزنامه چاپ میشه.....•••
    •••دو سر نشین سوار بر موتور تصادف کردند•••
    •••ولی یکی از انها زنده است...•••
    •••سلامتی....•••
    •••پسری که...•••
    •••فهمیده بود...•••
    •••ترمزه موتورش بریده ...•••
    •••اما...•••
    ••• نخواست ب دوس دخترش بگه که...•••
    •••بترسه فقط.......•••
    •••میخواست...•••
    •••برای اخرین بار بشنوه که....•••
    •دوسش داره••


    برچسب ها: دختر وپسر عاشق، داستان عاشقی، داستان عاشقی موتورسواری، دختر پسر عاشق، داستان تلخ عشقی ماندگار، داستان کوتاه موتور، داستان عاشقی کلاه موتو سواری،  

    تاریخ : 1395/04/9 | 00:33 | نویسنده : غیاثوند
  • همای اوج سعادت ،به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر
  • همای اوج سعادت ،به دام ما افتد
    اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
    حباب وار براندازم از نشاط کلاه
    اگر ز روی تو عکسی، به جام ما افتد
    شبی که ماه مراد از افق شود طالع
    بود که پرتو نوری به بام ما افتد
    به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
    بود که قرعه دولت به نام ما افتد
    ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
    نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

    "


    برچسب ها: شعر، شعر حافظ، همای سعادت حافظ، شعر کوتاه، همای سعادت، حافظ شیرازی،  

    تاریخ : 1395/04/5 | 22:37 | نویسنده : غیاثوند
  • نمیدونم بیماریش چیه.
ولی هر چی هست آدم بالغ رو هم از پا در میاره .
تو این ایام عزیز هر کی واسه سلا
  • نمیدونم بیماریش چیه.
    ولی هر چی هست آدم بالغ رو هم از پا در میاره .
    تو این ایام عزیز ومبارک واین شبهای قدر برای شفای این کودکوتمام مریضان دعا کنیم  هر کی واسه سلامتیش دعا کرد به اشتراک بزاره. 


    برچسب ها: ماه رمضان، رمضان ودعا، شفای بیماران، کودک بیمار، شبهای احیا ودعا، شبهای قدر، کودک بیمار ودعا برایش،  

    تاریخ : 1395/03/29 | 20:57 | نویسنده : غیاثوند
    .

    دختر:عشقم شرط بندی کنیم؟؟؟
    پسر:باشه خانومم ...بکنیم...
    دختر:تو نمیتونی24ساعت بدون من بمونی...
    پسر:میتونم...
    دختر:میبینیم...
    24ساعت شروع میشه پسره از سرطان عشقش واینکه قراره زود بمیره خبر نداشته...
    24ساعت تموم میشه پسره میره جلو در خونه ی دختر...
    در میزنه ولی هیچکس در رو باز نمیکنه...
    داخل خونه میشه و دختره رو میبینه که روز مبل دراز کشیده و روش یه یادداشت هست...
    یادداشت:24ساعت بدون من موندی...
    یه عمر هم میتونی بدون من بمونی عشق من ...
    ...دوست دارم.



    برچسب ها: شرط بندی، عاشق ومعشوق، شرط بندی تلخ، شرط بندی ۲۴ ساعته،  

    تعداد کل صفحات : 31 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...